صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )
497
الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )
( 1 ) حاطب پسر ابى بلتعه ، نامهاى به قريش نوشت و در آن رفتن پيامبر را به مكه گزارش كرد و نامه را به زنى [ ساره نام ] سپرد و برايش دستمزد و پاداش تعيين نمود كه نامه را به قريش برساند . آن زن نامه را در درون گيسوان بافتهاش پنهان داشت و رهسپار مكه شد . خداوند به پيامبر وحى كرد كه حاطب به چنين كارى دست زده است . او ، على بن ابى طالب و مقداد « 1 » را فرستاد و گفت : « برويد تا به ( روضهء خاخ ) « 2 » مىرسيد كه در آنجا زنى مىيابيد كه با نامهاى پيش قريش مىرود . » آن دو بزرگوار اسب را مهميز زدند و در همان جا كه پيامبر فرموده بود زنى را در كجاوه يافتند . [ او را پايين آوردند ] اول ، با او به نرمى حرف زدند و گفتند : نامهاى به همراه دارى ؟ پاسخ داد : هيچ نامهاى با خود ندارم . وسايل سفرش را جستند ، چيزى نيافتند . على - رضى اللّه عنه - به او گفت : به خدا ، نه پيامبر دروغ گفته است و نه ما دروغ گفتهايم . يا نامه را به ما مىدهى و يا لباست را از تن در مىآوريم . زن ديد كه بسيار جدّى هستند ؛ گفت : تنهايم بگذاريد . او را تنها گذاشتند . گيسويش را باز كرد و نامه را بيرون آورد و به آنان داد . ( 2 ) نامه را خدمت پيامبر آوردند . عنوان آن چنين بود : « از حاطب پسر ابى بلتعه به قومش ! » و در آن تصميم رفتن پيامبر را به مكه نوشته بود . پيامبر ، حاطب را فرا خواند و گفت : حاطب ! اين چيست ؟ گفت : اى پيامبر خدا ! در كارم شتاب مكن . من به خدا و پيامبرش ايمان دارم . نه از دين برگشته و نه آن را عوض كردهام . در مكه هيچ خويشاوندى ندارم . زن و فرزندانم ميان آنهاست و كسى ندارم ، آنان را حمايت كند . حال آن كه ساير مسلمانان مدينه ، خويشاوندانى دارند كه از آنان پشتيبانى خواهند كرد . خواستم بدين وسيله ، حقى به گردنشان اندازم تا بستگانم مورد توجه آنان قرار گيرند . عمر گفت : اى پيامبر ! اجازه بده ، گردنش را بزنم ، زيرا به خدا و پيامبرش خيانت ورزيده و منافق گشته است . پيامبر گفت : « او در نبرد بدر
--> مىگويد : « . . . وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقى إِلَيْكُمُ السَّلامَ لَسْتَ مُؤْمِناً . . . » : به كسى كه با شما از در تسليم و درود وارد مىشود ؛ مگوييد : تو مؤمن نيستى . . . محلم را نزد پيامبر آوردند تا برايش آمرزش طلبد . . . ( زاد المعاد / ابن هشام . ) ( 1 ) - زبير پسر عوام . ( ابن هشام ، ابن كثير و . . . ) منير مىگويد : هر سه نفر با هم بودهاند . ( سورهء ممتحنه ) ( 2 ) - محلى است ميان مكه و مدينه كه 12 مايل از مدينه دور است . ( همان )